المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

60

مروج الذهب ( فارسى )

و انوشيروان او را كمك داد كه تفصيل آن را در كتاب اخبار الزمان و كتاب اوسط آورده‌ايم و شمه‌اى از آن را در همين كتاب ضمن گفتگو از ذوها و شاهان يمن خواهيم گفت . خدا عز و جل قصهء اصحاب اخدود را در كتاب خويش آورده و فرموده : « اصحاب اخدود را بكشتند » تا آنجا كه گويد : « جز آنان كه بخداى عزيز حميد ايمان داشتند » . از جمله كسان كه بدوران فترت بودند خالد بن سنان عبسى بود و او خالد ابن سنان بن غيث بن عبس بود كه پيمبر صلى الله عليه و سلم از او ياد كرد و فرمود : « اين پيمبرى بود كه قومش كمكش نكردند » . قصه چنان بود كه آتشى در عرب آشكار شد كه مفتون آن شدند و جا بجا ميرفت و نزديك بود عربان آتش‌پرست شوند و مجوسيگرى بر آنها چيره شد . خالد عصايى بر گرفت و به آتش حمله برد و هميگفت : « معلوم است ، معلوم است كه هر هدايتى مربوط بخداى والاست ، وارد آتش ميشوم كه افروخته است و از آن بيرون مىآيم كه لباسم نمناك است . » و آتش را خاموش كرد . وقتى مرگ خالد در رسيد ببرادران خويش گفت : « وقتى مرا به خاك سپرديد جويندگانى از حمير بيايند كه الاغى دم بريده پيشاپيش آنها باشد و قبر مرا به سم خود بزند ، وقتى چنين شد قبر مرا بشكافيد كه بنزد شما باز ميگردم و از همه حوادث آينده خبرتان مىدهم . » و چون بمرد و بخاكش سپردند چنان شد كه گفته بود و خواستند از قبر بيرونش آرند اما بعضيشان اين كار را نپسنديدند و گفتند : « بيم داريم مردم عرب ما را ناسزا گويند كه قبر مردهء خود را شكافته‌ايم » . دختر خالد پيش پيمبر صلى الله عليه و سلم آمد و شنيد كه « قل هو الله احد الله الصمد » . ميخواند و گفت پدر من نيز همين را ميگفت . در اين كتاب شمه‌اى از اخبار او را كه ذكر آن مورد حاجت است بياريم انشاء الله تعالى . مسعودى گويد از جمله كسانى كه بروزگار فترت بودند رئاب شنى بود . وى از قبيله عبد القيس و از تيرهء شن بود و پيش از بعثت پيمبر صلى الله عليه و سلم پيرو